تبليغاتX
پسرک مغرور
.
 

سلام به همه دوستان .

خوب بالاخره عمر این وبلاگ هم به پایان رسید البته میخواستم حذف کنم ولی به خاطر یه عده نتونستم .اما دیگه مطلبی آپ نمیکنم . دقیقا دو سال این وبلاگو داشتم و با نام پسرک مغرور زندگی کردم خیلی ها اومدن پرسیدن چرا مغرور ؟؟ منم طبق معمول جواب میدادم . کلی خاطره که اگه بخوام بنویسم از عنوان وبلاگ تا قالب وبلاگ . تاریخ تولدم . اسمم شماره تلفن . دانشجو شدنم و … خاطره بود البته بعضیهاش زهرمارم شد . رفقای خوبی داشتم تا حدی که تونستم به شهرشون برم وببینمشون و تو مراسم عروسیشون شرکت کنم . بزارید راحت صحبت کنم هیچ ثمری برام نداشت و احساس کردم دو سال سر کار بودم . میخوام یه مدت بارو بندیلو جمع کنم .

فکر نکنم دیگه بیام ولی تشکر میکنم از :

سارا فهامی - رسول صداقت – سحر - نرگس- احسان -موسوی - شکیبا -مهدی محمدی – نادر رشیدی – علی بابایی – شقایق – آرزو – رها -مریم خدایگان – بچه های دانشگاه – فاطمه - یوسف مهشید – آبجی پریچهر – آبجی سارا – آبجی مهدیس – متین – راز دار – خانم آقای شاهوردی – دوقلوهای شیطون –آبجی نیاز – آبجی سما – و بچه مشهد

وبقیه دوستان که یادم نمیاد .

وآخر اینکه :

وقتی گریه کردم = گفتن بچه ای

وقتی خندیدم = گفتن دیوانه ای

وقتی جدی بودم = گفتن مغروری

وقتی شوخی کردم = گفتن سنگین باش

وقتی سنگین بودم = گفتن افسرده ای

وقتی حرف زدم = گفتن پرحرفی

وقتی ساکت شدم = گفتن عاشق شده

وقتی عاشق شدم = گفتن غلط اضافیه

وقتی حساس شدم = گفتن زود قضاوت میکنی

وقتی صادق بودم = گذاشتنم سرکار

خوب حالا من باید چه جوری باشم ؟؟؟؟؟

بگذریم زندگی بازیچه ای بیش نیست

|+| نوشته شده توسط پسرک مغرور در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا